|
|
|
|
|
بنام خدا
دروازه قرآن بنای اصلی دروازه قرآن مربوط به حدود قرن پنجم و ششم هجری است كه به فرمان عضدالدوله ديلمي از سنگ و ساروج ساخته شده بود اين بنا به وسيله ی كريم خان مرمت گرديد وی دردوسوی دروازه اتاق هایی برای پاسگاه و راهداری ايجاد نموده و آب انباری در كنار آن ساخت كه از آب ركن آباد پر می شد در سال ۱۳۱۵ ه.ش در جريان توسعه ی راهها اين دروازه تخريب گرديد و بعدها به دليل نبود دروازه و نگرانی مردم شيراز در سال ۱۳۲۷ه.ش به كوشش محمد حسين ايگار (اعتماد و التجار) دروازه ی فعلی كمی بالاتر از دروازه ی قبلی ساخته شد و قرآنی در بالای آن قرار گرفت و به دروازه قرآن مشهور گرديد.بنا به وصيت اعتماد والتجاراتاق كوچك سمت چپ دروازه كه به دره ی كنار تنگ مشرف بود به محل آرامگاه او اختصاص يافت. در پيشانی نمای دروازه قرآن كه با كاشی هفت رنگ ساخته شده آياتی ازكلام الله مجيد نوشته شده است.آخرين قرآنی كه در بالای دروازه قرارداشت ومعروف به قرآن هفده من بود درحال حاضر درموزه ی پارس نگهداری می شود . اين قرآن به خط ثلث عالی به دست خوشنويس آن زمان سلطان ابراهيم فرزند شاهرخ تيموری نگاشته شده است . امروز دروازه قرآن به سبب يگانه بودن درسراسر ايران بارز ترين و چشمگير ترين بنای شيراز است. از كتاب شيراز ميراث جاودان
واژه های شيرازی آبجی = خواهر آقدُی = آقادائی خانم دوسی = مادربزرگ گلدوسی = خواهرشوهرِشوهردار باهاردوسی = خواهرشوهركوچكتر غنچه دوسی = خواهر شوهر شوهر نكرده خاله قزی = دختر خاله داچی = برادر بزرگ دُی خاتونی = زن دائی زنامو = زن عمو زن دُی = زن دائی عام خاتونی = زن عمو عامو = عمو عمهّ قزی = دخترعمّه عَزی-عزيزی = خواهربزرگتر ياخاله جی جی باجی = خواهر خوانده يا دوست جون جونی
مَنِ رُو می چـِرزونه
می شه شازدِی پريا مــرَبونی سَرِش نـَشه؟از تـَمَنّوی ئی نيگام يـِی كـَمی باوَرِش نـَشه؟
به چيشاش ميل می كِشه مواشه افشون می كـُنه گلِ آرِزوم تو دَسّ غصّه پَرپَرش نـَشه
یُ قايـِم قومَك می شه یُ تاتی تاتی می گـْروزه هَم جورهَم جوردِل صاف و ساده مَنتـَرش نـَشه
پَريشـَب به رَسمِ خواسگاری رَفتيم خونـَشون كه اگه رَقيب بـِره حولـَكی هَمسَرش نـَشه
مِثه مير غـَضب باباش چيش قُرونه بـِهمِ می داد هِی خدا خدا می كِردَم بُ كاكام جَرِش نـَشه
زير مـَـتاب مَن و دِل بُ غصّه انجمَن داريم حِيفِ كه يی غـَزَليم نـَصيبِ دَفتـَرش نـَشه
هَمَشـَم اشكِ رَديف و قافيه ی شِـر چيشام می شه از ايهَمّه شـِـر دوبيتی از بَرش نـَشه؟
دِلِ دَربـِدَر شدَم شـَبا تُ صب اَلوی می گه تيليس عـَرَق می شه نـَكنه كه بـِيتـَرش نـَشه
نـَنه جون تو آسونه نـَذر می كنه كارم بـِشه تو سينـَم دل ريسَكه نـَكنه كه آخِرش نـَشه
می شه سيداج غـَريب يی دَفه مــُـجـِز بكنه كه مَنه نـَچرزونه مـِــرَبونی سَرش بـِشه غلامعلی خوشبخت
معنی لغات شيرازی
می چرزونه = می سوزونهقايم قومك = پنهان شدن تاتی تاتی = يواش راه رفتن (راه رفتن كودك) می گروزه = فرار می كنه چيش قرونه = غضب جر = دعوا در به در = بی خانمان الوی = هذيان تيليس عرق = خيس عرق شاباجی = خواهر بزرگتر دل ريسك = دل شوره سيداج غريب = سيد تاج الدين غريب يكی از عرفای قديم شيراز كه مقبره آن در دروازه كازرون مي باشد
ئی راه و رَسمِ راس راسی
تُ گـُفتـَمِش. ياسَمَنی دُختـَرِ خوارِ مَش قاسی ؟ گـُف خودمَم خانـُم دوسی چيجوری مارِ می شناسی
قـُربونه هوش و ذِهنِتون بَله مَنـَم ياسَمَنـَم آمْ بَروبَچْ مُدَّتيه حال می كـُنـَن بـِگـَن ياسی
گـُلدوسی بايَس می ديديش چه دَكـْپُزی چه اَطفاری سُپـِش گـُل اِنداخته قـَشـَنگ اِـنگو گـُلوی لـَلـَبّـاسی
لـَبـِش گـُلی، نِگاش آتيش، زُلفِ شِلاله يـِی بَری اُوَخ بُ اُرسی قـُندُرِی ، پيرَن حَريرِ اَطلـَسی
رَنگِ چيشِش بُ مُجگونِش گِمون كـُنـَم قـُلـّابیِ بود ساعَت و دسْبَندِ طِلا، يـِی گـَلوبَندِ اَلماسی
نـَگـُفتـَمِت یُ گـُفتـَمِت اونجو او شـَب مـِـمونی بود آمْ بـِگـَمِت چه مـِـمونی مَــفِلِ دانس و رقاصی
يـِی سِری مَردا بُ زَنا جاشون عَوَض دو گـَز شـُده گـُروهی مردَن یُ زَنـَن چه شِقـّيَن نمی شناسی
مُد شـُدِ جُی سَلام عَلِيك هَمديگـَرِ ماچ می كـُنـَن رو مَن سيا اَی بيبينی عِينِ كاسه ی ماس می تاسی
هيكـّی سيگاری بارمی زَد هيكـّی كِنارِ قـُلقـُلی هيكـِّيشونـَم بُ دوربينِش مَشغولِ عَكس و عَكاسّی
ديدَم كه پـِچ پِـچ می كـُنَن ، يـِی چی رِ هِی می تِركونـَن واز و وِلِنگ تُ بُنگِ صُب قِر می دادَن بُ رَقـّاصی
دِلـُم گِرِفته گـُلدوسی كاشكی می شُد زار بـِزَنـَم يادِ قـَديم و چارقـَد و چاخچور و رَختِ كـَرباسی
او دُختـَروی كه مِثلِ دُر ظـَف تو دِلِ صَدَف بودَن وُی چه چيا بـِهـِم بيگين ئی راه و رَسمِ راس راسی؟
تُ گـُفتـَمِش كه حِيفِته آمْْ ئی كارا قـََباحَته گـُف بُرو خِيلی اُمّـُلی پيرزَنِ خِنگِ وَسواسی غلامعلی خوشبخت معنی لغات شيرازی مَش قاسی = مشهدی قاسم خانم دوسی = مادربزرگ ذــنتون = ذهنتون آمْ = امّا گل دوسی = خواهر شوهر بزرگ بايس = بايد دَكپُز = هيات و ظاهر و ريخت اطفار = ادا لُپ = گونه بغل صورت للباسی = لاله عباسی اوَخ = آنوقت اُرسی = كفش قـُندُره = پاشنه كفش مُجگون = مژه بُ = با مِــمونی = ميهمانی عَوَض دوگـَز = تعويض و جا بجا شِق = تيپ و قيافه جُی = به جای ماچ = بوس می تاسی = رنگت می پرد هيكی = يكی سيگاری بار می زد = سيگارراباحشيش پر می كرد قـُلقـُلی = وسيله ئی مثل قليان برای مصرف ترياك يی چی رِ هِی می تِركونـَن = كنايه از كسانی كه قرص اِكس مصرَف میكنند واز وولنگ = اينجا به معنی بی حجاب بـُنگ صب = صبح زود چارقد = مخفف چادر قد می باشد كه آنرا دورسرمی پيچند وسر و گردن را میپوشاند- روسری – مقنعه- شال چاخچور= چادر چاقچور جامه ی زنان آنگاه كه از خانه بيرون میرفتند میپوشيدند مركب از شلوار فراخ دو پارچه ی به هم پيوسته كه از كمر تا نوك انگشتان پا را می پوشيد و چادری چون عبايی فراخ سرتا پای ايشان را می پوشيد رخت = لباس كرباس = در اينجا به معنی پارچه ی ارزان قيمت
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:25 توسط غلامعلي خوشبخت
|
|
||
|
|
|
|
|
بنام خدا باغ دلگشا باغ دلگشا در(خيابان بوستان) ونزديكى آرامگاه سعدى قراردارد. اين باغ با ۳۰۰ متر طول و۲۵۰مترعرض،نارنجستانى است نيكو كه داراى زيبـايى ويـژه اى اسـت.آب زلال (حـوض ماهى) سعدى از جـوى هاى پـر پـيچ آن مـيگذرد و بـا عـبور از حوض ها وآب نماها، منظره اى بهشت گونه را پديد آورده است .
ساختمان (عمارت) باغ عمارت باغ در ميانه ى آن به سبكى زيبا وشايسته ساخته شده است. درجلوعمارت،خيابان ونهر آب زيبايى تا در جنوبى باغ كشيده شده است.اين عمارت ازجمله ساختمان هاى كاملا بى همتاى شيرازاست كه طرح آن از(كاخ ساسانى بيشاپوركازرون)گرفته شده است.ايوان دو ستونى عمارت برزيبايى آن افزوده است.اين عمارت ، سه طبقه است ؛ طبقه ى هم كف يك هشتى وسيع است كه چهار شاه نشين در اطراف آن وجود دارد . در ميانه ى اين شاه نشين ، حوض هشت ضلعى از سنگ ساخته شده كه با عبورآب به فواره ى ميانى آن، منظره اى رويايى به وجود آورده است . در طبقه ى دوم ، تالار بزرگى ساخته شـده است ؛ ايـن تالار با پنجره هاى چوبى و مشبك بر حوض جلوى ساختمان ونماى جلوى باغ ديد دارد. سقف اصلى ساختمان،گنبد مانند است و هواكش و نورگيرىدر ميان دارد.
تاريخچه ى باغ دلگشا تـاريخ ايـن بـاغ بـه پـيش از اسلام بـر مـى گـردد؛چرا كه آب كاريز كهن سال سعدى آن را آبيارى مى كرده و كوه فهـندژ (قلعه ىبندر) كه داراى سكنه بوده است برآن مشرف است.اين باغ همواره مورد تـوجه فـرمـان روايـان فـارس بـوده ودر روزگار قـاجـاريـه به سال ۱۲۶۶ه.ق (حاج ميرزا على اكبر قوام الملك)آن را بهسازى كرده و ساختمان كنونى آن را ساخته است.سپس پسر او(صاحب ديوان) آن را به سبك نيكو نگهدارى كرده و درخت كاشته است.آخرين وارث بـاغ دخـترقـوام الـمـلك ( خـانـم خـورشـيد كلاه قوامى ) معروف به (لقاءالدوله) بوده كه با خانواده اش درآن زندگى مى كرده است.در سال ۱۳۴۸خورشيدى شهردارى شيراز آن را خريدارى كرد و از آن زمان تا كنون به عنوان تفرج گاهى زيبا مـورد استفاده همگان قرار مى گيرد.آب و هواى اين باغ بسيار با صفـاست. هر ساله در ارديبهشت ماه،عطر بهار نارنج فضاى آن را بهشت گونه مى كند. روزهاى تعطيل مردم شيراز در زيردرختان پر شاخ و برگ ودر كنار جويبار هاى پر آب آن به گردش وتفريح مى پردازند.
از كتاب شيراز بهشت ايران اصطلاحات شيرازى ۱ـ آب از چَك و چيلِش راه افتاده بود. بى نهايت شيفته ى فلان چيز شده بود. ۲ـ پياله ى اول و بد مَسّى؟ بى ظرفيتى را ميرساند.(مَسّى:مستى) ۳- تـُرُشباله باِسُـّم ميگِه بُرو نُه سولاخى. صافى داراى صدها سوراخ است و كفگير را كه ۹- ۶ سوراخ دارد سرزنش مى كند.اشاره به عيب جويى از كسى كه صالح تر و موجه تر است دارد. ۴ـ خانم دوسى بده يـِى بوسى. بچه ها براى شوخى به مادر بزرگ مى گفتند. ۵ـ ديگ به ديگ ميگه روتْ سيانْ . كسى كه خود داراى عيبى است وبراى همان صفت(يا كمتر از آن) ديگرىرا سرزنش مى كند.
واژه هاى شيرازى: ۱ـ آب لـَمبو: ميوه ى لهيده و پر آب(انار) ۲ـ بابْقلى : چشم كور از حدقه درآمده. ۳ـ پاتِمَرگ : برخيز(با توهين) ۴ـ تپ و توله : كنايه از بچه هاى زياد است. ۵ـ جِز بزنى : نفرينى است.جگرت بسوزد. ۶ـ چَگـُر : سبزه و با نمك- تو دل برو. ۷ـ چلم بازى(كارى) : كثافت كارى. ۸ـ خَزوك : سوسك ۹ـ دَدِ سيا : دختر بسيار سياه پوست وسياه چرده. ۱۰ـ زارَنجه : نا خوش احوال،بچه ى بد آرام.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:19 توسط غلامعلي خوشبخت
|
|
||
|
|
|
|
|
ئى كارا بَرِى تو زِشته
دوتْ چيشوى سياش بَس كه دُرُشته اَز اَـــلِ مَحَل كُلـّى رِ كُشته
توفير نـَداره جَوون یُ پيرَن ريختـَن پيشِ پاش پُشته رو پُشته
تـَش بَرق نِگاش آتيش مي باره كِنجه ى دِلـُمه كِرده بـِرِشته
توفير می كـُنه بُ اـهلِ عالَم گاسَم پَرىِ اَـهـلِ بـِهشته
تازه پـِنجـِرام می رَن تو بَــرش آروم میگـَنـُم اومَد فِرِشته
گـَردَن می كِشـَن گـُلوی تو گـُلدون پـِچ پـِچ می كـُنـَن چه پاك پـِلِشته
عَقلـُم مى گـَتُم نـَكُ ئى كارارِ اِى وُى ئى كارا واسِى تو زشته
كاشكى پيدو بود تو بَخت و طالـَم نـَقلِش چه چيا اونجو نوشته
وَخ كُروركُرور هَمّـَه رِ كشته چـِرُ نـَپَِس به ما نـَظـَر نـَدوشته
مِى ما كاكُ ياريار نـَمى خونديم چـِرُ شازده نـَپَس مارِ نـَكُشته
دِل خودِش كه اُسّـُُى ئى كارا هَس گـُف نـَكُشتـًَتِد مَنظورى دوشته
غلامعلى خوشبخت
كلّى= خيلى اـــل= اهل توفير= فرق تش برق= رعدوبرق برشته = سوخته سلب = سرو هس = هست گاسم = به گمانم سيل = تماشا موش = موهايش انگو = مانند واسى = براى يى وخ = يك وقت كروركرور= زيادزياد مِى ياريارنمى خونه= زمانى به كارمى رود كه چيزی را كم ارزش جلوه دهند پاك پلشت=پاك وتميز اُسو = استاد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:1 توسط غلامعلي خوشبخت
|
|
||
|
|
|
|
|
سَلام كاكُ سَلام كاكُ بى يو تُ بيريم به بوسَون می خوام بَرَت شِـــر بوخونَم فَراوون
غَم تو دِلُتْ اَگَر كه داغمه بَّسه گوشه ی دِلِت نِشِسّه دَسّه دَسّه
مَن نَمی گَم اِلِش كُن و بِلِش كُن جونِ كاكُ بيريز بيرون وِلِش كُن
نيگا بَرَت عِشق و اميد اُوُردَم خَرمَنی اَز گُلُی سَفيد اُوُردَم غلامعلی خوشبخت
* بوسّون = بوستان * داغمه = اثر داغ روی پوست بدن
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 15:42 توسط غلامعلي خوشبخت
|
|
||
|
|
|
|
|
اَى بُ تيركمون شيشه ى شُكنديم وَخْ كوچيك بوديم ؛ شيطونى كرديم
هر روز گولوپُى تو پس كوچارِ فك نكن كه عمداً می تَكُنديم
يِى عالَمى دُشْ بازى تو ننّى وَخ توش جِغيديم اورَم پُـكُنديم
زمبور رو تلكدون مى گرفتيم نخ به پاش مى بسّيم مى پرُنديم
جُى دوچرخه يِى تُرتُرى دُشتيم جِيلون مى داديم وَخ مى ترُنديم
كِيفُمون بُ يِى دُ زارى كوك بود دُشتيمش، دِلـِى دِلـِى مى خونديم
بازيگوش بوديم يهو بُ توپّه مردنگى و گلدون مى شُكُنديم
آمو بِيْذُ بگـــَـمت تُ به امروز ما شكر خدا دل نشُكُنديم! غلامعلی خوشبخت * وَخ : وقتی * اَى : اگر *گولوپ : لامپ * ننّى : ننو ( وسيله اى شبيه گهواره كه با دو بند به دو طرف اتاق بسته مى شد.) * جِغيدن : جهيدن * اورَم : آن را هم * تَلَكْدون :در اين جا محل ريختن زباله * تُرتُرى : حلقه ى فلزى اساب بازى كه كودكان آن را به وسيله ى يك مفتول روى زمين مى راندند. * جِيلون : اصل آن جَوَلان بوده است .اما در فرهنگ عامه ى شيراز وقتى بچه اى بسيار در محوطه اى بدود يا شيطنت كند مى گويند جيلون مى دهد. * كِيف كوك بودن : رضايت بسيار داشتن * دُ زارى : دو ريالى * دِلـِى دِلـِى خواندن : براىخود ترانه خواندن.زيرلب خواندن آواز از سر رضايت. *توپّه : توپ * مَردَنگى : حباب شيشه اى كه روى شمع می گذاشتند تا باد آن را خاموش نكند . * آمو : امّا * بِيْذُ : بگذار . اجازه بده.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:1 توسط غلامعلي خوشبخت
|
|
||